تابستان امسال برای صعود دیواره علم عازم رودبارک شدیم ،روز قبل بچه ها از علم چال سقوط یکی از همدانی ها را از دیواره خبر داده بودند ولی چون کسی که قرار بود با من بیاد،بار اولی بود که به علم میامد،برای عدم تضعیف روحیه او،این خبر را مخفی نگه داشتم. وقتی به رودبارک رسیدیم صبح زود بود،بچه های آرش کنار سالن اصلی قرارگاه خوابیده بودند میدانستم اونا تو منطقه هستن ولی فکر نمیکردم برگشته باشن،اومدن جلو روبوسی،نوبت مهدی شد با اون خیلی شوخی داشتم،گفتم پس چی شد جا زدین،گفت نه بابا همدانیه افتاد روحیه همه خراب شد،من هی چشمک میزدم و آروم میگفتم این پسره که باهامه تازه کاره هیچی نگو،اونم ول کن نبود و با صدای بلندتر گفت بذار بفهمه ،به اون گفت آقا گول این دکتر رو نخور بهت گفته هیچی نیست،خیلی راحته،گولت زده،نرو باهاش،میکشتت،تازه یه نفرم دیروز افتاده،کلی خندیدم و بعد گفت امسال قرعه بنام همدان بود و دفعه دیگه نوبت کرجه،آخه هر سال بین ماها که میریم علم این شوخی بابه که میگیم امسال سهمیه شماست،منم گفتم،هنوز نوبت ما نشده و ...........روز سه شنبه که از رودبارک به من خبر دادن در عین ناباوری و ناراحتی یاد اون روز و اون حرفا افتادم.ولی در آخر این رو بگم که شاد باشید که مهدی جاودانه شد.

