جبهه شمالی دماوند در زمستان بخاطر شرایط سخت صعود همواره مورد توجه کوهنوردان بوده است،این مسیر صعود که به اشتباه به شمالی معروف شده است در واقع یال شمال،شمال شرقی محسوب میشود و تیغه اصلی شمالی در سمت غرب آن و بین یخچالهای سیوله و دوبی سل قرار دارد و تا کنون در زمستان بطور کامل صعود نشده و بهتر است به مسیر معروف شده به شمالی یال جانپناه ها گفته شود.این یال با شیب نسبتا تندی از ارتفاع تقریبا ۴۳۰۰ از یال اصلی شمالی به طرف شرق جدا میشود تا به پناهگاه ۵۰۰۰ برسد که البته ارتفاع درست آن حدود ۴۷۰۰ است ولی به ۵۰۰۰ معروف است از اینجا به بعد در محاذات شرقی یخچال دوبی سل تا محلی به نام تخت خدا به ارتفاع تقریبی ۵۲۰۰ متر به صورت تیغه های سنگی ادامه پیدا میکند،از تخت خدا کمی بالاتر در سمت شرق یخچال عروسکها ظاهر میشود و مسیر از بین این یخچال و دوبی سل تا قله ادامه پیدا میکند که در زمستانهای سرد از ارتفاع حدود ۵۳۰۰ متر مسیر صعود نیز کاملا از یخ بلور پوشیده میشود و برای صعود آن نیاز به کرامپون است.
هر دو جانپناه ،فلزی و از جمله جانپناه های معروف به جانپناه فدراسیون میباشد.
مبدا صعود در زمستان روستای ناندل است که از جاده هراز نرسیده به کهرود قابل دسترسی است و جاده خاکی پر پیچ وخم ما را به از روستاهای حاجی دلا و میان ده به ناندل میرساند،مسافت تقریبی این جاده ۲۰ کیلومتر است که اخیرا حدود ۲ کیلومتر آن آسفالت شده.در سایر فصول از حاجی دلا یک جاده فرعی جدا میشود و به سمت چمن بن میرود و در کنار سنگ بزرگی معروف به کتوپل تمام میشود که این سنگ مبدا صعود است.ولی در زمستان به دلیل برف زیاد نمی توان از آن استفاده کرد،این سنگ در زمستان از آخر ناندل به خوبی در میان دشت پر برف قابل دیدن است و یک نشانه برای یافتن مسیر است چرا که از ناندل میبایست ابتدا به سمت آن حرکت کرد و از بعد از کتوپل با صعود از یال غرب جانپناه که کم برف تر است خود را به جانپناه برسانیم.
نمای شمالی دماوند از ناندل به بعد خیلی دل انگیز است و به نظر من از جبهه های دیگر متفاوت تر است با شیبی تند و ظاهری خیلی نزدیک به خصوص در زمستانها که سفید پوش است واقعا تسخیر کننده دلهای کوهنوردان است.
صعود شمالی دماوند جزء برنامه های زمستان من بود،یکی از دوستانم،سعید از بچه های اسدآباد همدان که در صعود زمستانی جنوبی دماوند همراه من بود ،بعد از اون برنامه خواسته بود که هر وقت خواستم جهت صعود زمستانی شمالی دماوند اقدام کنم او را هم همراه خود ببرم.در بهمن ماه منتظر هوای خوب جهت صعود بودم و همینطور تعطیلی !پنج شنبه ۱۹ بهمن صبح به سعید خبر دادم ،بنده خدا سریع خودشو رسوند و ما هم ظهر حرکت کردیم شب قبل کمی برف اومده بود ولی جاده هراز باز بود،تا رودهن رفتیم که پلیس ،راه رو بسته بود،گفتن که همین الان بسته شده ،ما هم که ول کن نبودیم از جادههای فرعی آبادیها میان بر زدیم و چند بار از دست پلیس فرار کردیم و حدود ۷ ساعت اونجاها معطل بودیم تا خودمون رو با دردسر به گردنه آبعلی رسوندیم ،دیگه اونجا بهمن جاده رو بسته بود و دست از پا دراز تر برگشتیم اونقدرزنجیر چرخ بسته بودیم و باز کرده بودیم ،دستامونو سرما زده بود!!!
من حتی وسایل کوله خودم رو به طور کامل باز نکرده بودم و مصمم بودم در اولین فرصت حرکت کنم ،سه شنبه اول اسفند بعد از ۵ روز بارش دیدم که هوای دماوند تا پنج شنبه بارش نداره ولی باد شدید و سرما هست که مشکلی نبود ،صبح زود با سعید تماس گرفتم و گفتم اگر واقعا مصممی خودتو برسون تا نرفتم،خیلی دیر کرد ،ساعت ۷ شب بعد از کلی معطلی زیر پل فردیس، بالاخره از راه رسید و حرکت کردیم ،البته اسماعیل هم بیچاره توی اون شلوغی اومده بود بدرقه!هنوز به تهران نرسیده بودیم که مصطفی لاریجانی از رینه زنگ زد که راستی جاده هراز هر هفته شنبه تا سه شنبه ۸ شب تا ۶ صبح بسته است ،ای وای .. خودم اینو می دونستم ولی یادم نبود ،به سرعت به سمت رودهن رفتیم به حدی تند رفتم که مسیر سه ساعته رو ۱.۵ ساعت رفتم ولی وقتی رسیدیم اونجا ساعت نزدیک ۹ بود و جاده رو بسته بودن ،کلی صحبت و خواهش و تمنا کردم و یه کم هم دروغ مصلحتی تا به ما اجازه عبور داد ،خیلی خوشحال بودیم ،تو جاده فقط ماشین ما بود ،به همین خاطر خیلی زود رسیدیم رینه و رفتیم خونه آقا مصطفی ،در بین راه هم با آقای صالحی برای ساعت ۵ صبح داخل کهرود قرار گذاشتیم ولی موقع شام مصطفی آب پاکی رو رو دستمون ریخت و گفت تا ساعت ۶ تونل وانا که فبل از کهروده بستس و دارن تعمیرش میکنن و امکان نداره بتونین رد بشین ولی ما ول کن نبودیم ،گفتم یه ماشین سواری بگو ساعت یه ربع به ۴ اینجا باشه.
صبح حرکت کردیم ،راننده یه بند میگفت ،تونل بستس،نمیشه بریم،دیشب من ۲ ساعت اونجا معطل بودم و من هم هیچی نمیگفتم و فقط عصبی بودم هیچ وقت برای انجام یه برنامه اینقدر حریص نبودم،بالاخره به تونل رسیدیم اینجا دیگه کار جدی بود جاده را به طور کامل با ریل های پلیس راه بسته بودن و یه ماشین پلیس هم داخل دروازه پارک بود ،رفتم تو و داخل ماشین رو نگاه کردم ،پلیسه به حدی خوابش سنگین بود که بعد از کلی سر و صدا و به شیشه زدن بیدار شد، وقتی من رو با اون لباسها و کفش دید اولش تعجب کرد ولی بعد پرسید شما کی هستی منم دیگه سنگ تموم گذاشتم هر چی کارت داشتم از کارت هیئت گرفته تا کارت مربی گری و نظام پزشکی نشون دادم ولی افسره کوتاه نمیومد ولی خیلی آدم مودب و خوبی بود، با وجودی که ساعت ۴.۵ از خواب بیدارش کرده بودم و تو اون سرما بیرون اومده بود با خنده صحبت میکرد،خلاصه مجبور شدم یه کم دروغ چاشنی حرفام کنم ،که ما جهت امداد میریم و اجازه بده با افسر نگهبان صحبت کنم و بعد از کلی صحبت از طریق بیسیم با اون تونستم اونو راضی کنم، تونل به اون بزرگی رو برای ما باز کردن ،داخل پر از داربست بود و کارگر، بالاخره رد شدیم و رفتیم کهرود و از اونجا به ناندل ،اگر میخواستیم تا باز شدن تونل صبر کنیم یه روز از برنامه عقب می افتادیم.
روز شمار برنامه :
چهار شنبه ۲/۱۲/۸۵ :
ساعت ۷.۳۰ صبح از آقای صالحی(عباس) خداحافظی کردیم و از ناندل حرکت کردیم،آقای صالحی میگفت به خاطر بارش برف چند روز اخیر برف کوبی زیادی در دشت دارین ،یه تیم هم از دیواندره جهت صعود رفته بودن که قبل از بارش برگشتن پس برف کوبی اونها در کار نیست که واقعا هم نبود.از کنار پرچین های ناندل گذشتیم و به راه خود ادامه دادیم ،سعید به خاطر سرماخوردگی حالش خوب نبود و عقب تر می اومد،مجبور شدم تموم برف کوبی مسیر رو که واقعا طاقت فرسا بود خودم انجام بدم!ساعت ۱۰ یعنی بعد از ۲.۵ ساعت کتوپل بودم خیلی راضی بودم و واقعا سر حال ولی سعید خیلی عقب بود مجبور بودم مدتی منتظر اون بمونم،هوا خیلی سرد بود و باد شدیدی پودر برف رو به شدت به صورتم میزد،تنها چیزی که توی این روز آزارم داد برف کوبی بود و سنگینی کوله،ساعت ۵ به جانپناه ۴۰۰۰ رسیدم ،داخل پر برف بود ،یه جائی درست کردم و لباسهای پرم رو پوشیدم خیلی سرد بود ،مجبور شدم مدتی زیر کیسه خواب دراز بکشم ،از سعید خبری نبود به خاطر همین کفشام رو در نیاورده بودم تا قبل از تاریکی هوا بتونم برم کمکش،بالاخره پیداش شد و خیال من هم راحت.شب رو فقط به برف آب کردن و غذا درست کردن گذروندیم و به سعید گفتم چون حالت خوب نیست ،فردا صبح برمیگردیم ، ناراحت شد ولی حرفی نزد.
پنج شنبه ۳/۱۲/۸۵ :
صبح از خواب بیدار شدم ،تا صبح باد شدیدی می اومد و انگار می خواست جانپناه رو بکنه،ظاهرا حال سعید بهتر بود ،گفتم بریم بالا ولی به شرطی که سریعتر حرکت کنی. قبل از حرکت خوب به سعید رسیدم،به جای صبحانه ،نهار خوبی براش درست کردم و مایعات فراوانی هم بهش دادم و ساعت ۱۲ حرکت کردیم ،مسیر بین دو پناهگاه کوتاهه،من ساعت ۲.۱۰ رسیدم ،بازم باد شدید بود ،در جاهائی از مسیر آثاری از جای پای بچه های دیواندره معلوم بود،داخل جانپناه پر از برف بود و فقط طبقه بالا و اونم قسمت عقبی قابل استفاده بود سریع چراغ بنزینی را روشن کردم و مشغول برف آب کردن شدم،سعید هم بالاخره رسید و مشغول استراحت شدیم قبل از خواب کوله حمله را بستم و به سعید گفتم فردا حرکت میکنیم ، اگر بیشتر از ۱۵ دقیقه از من عقب افتادی باید برگردی ،قبول کرد و خوابیدیم و ساعت رو برای ۴.۳۰ تنظیم کردیم.
جمعه ۴/۱۲/۸۵ :
صبح ساعت ۴.۳۰ بیدار شدم سریع رفتم بیرون جانپناه ،هوا خیلی سرد ولی صاف بود.
مشغول درست کردن آب برای صبحانه شدم،بعد از خوردن صبحانه و پوشیدن گورتکسها ساعت ۶ حرکت کردیم ،وقتی بیرون آمدم از تعجب چند لحظه مات موندم،ابر شدید توام با بارش برف بود،۱.۵ ساعت قبل اومده بودم ،هوا عالی بود ،حالا اینجوری ولی چاره ای نبود ،حرکت کردم،تا مدتی از صعود دید کم بود ولی حدود ۲ ساعت بیشتر طول نکشید که هوا تقریبا باز شد ولی سرد بود ،قسمتهای سنگی مسیر را رد کردم تا به تخت خدا رسیدم ،تا حدود ۵۳۰۰ آثار صعود دیوان دره ای ها بود ولی از اونجا برگشته بودن چون نه جای پا بود نه جای کرامپون چون از اونجا به بعد یخ داشت و کرامپون می خواست ،این موضوع رو در برگشت از آقای ماشاءالله صالحی سئوال کردم که او گفت دو نفرشون تا ۵۳۰۰ صعود کردن و بر گشتن.
کرامپونها رو بستم و کمی به سمت چپ تراورس کردم و وارد یخچال عروسکها شدم ،تصور دیگه ای داشتم ولی یخ اون بلور کامل بود و به شدت شکننده و من هم یه تبر یخ بیشتر نداشتم و اون قسمتی رو هم که وارد شده بودم تا حدود ۱۵ متر شیب نسبتا زیادی داشت ،اونو رد کردم و بقیه مسیر شیب خیلی کمی داشت ولی یخ بود ،ساعت ۱۰.۱۵ قله بودم ، از اول صعود حتی یکبار هم استراحت نکرده بودم و یکسره حرکت کرده بودم ،چند عکس گرفتم و یه فنجان شیر عسلی داغ خوردم و به طرف پائین حرکت کردم.
حدود دو ساعت طول کشید تا به جانپناه ۵۰۰۰ رسیدیم ،خواستم آب درست کنم ولی چراغ بنزینی بازی در آورد،احتیاج به تمیز کاری داشت ولی وقت نداشتیم،از خیرش گذشتم و به سرعت به طرف پائین حرکت کردیم ،یه ساعته رسیدیم ۴۰۰۰ بی آبی اذیت میکرد بخصوص سعید رو ،حدود ۱۰۰ سی سی آب داشتم که هر یه ساعت کمی می خوردیم،به طرف کتوپل حرکت کردیم ،۲ ساعته رسیدیم اونجا،به صالحی تلفن زدم و حرکت کردیم ،از صبح نه غذا خوردیم و نه آب آنچنانی،تمام دشت ناندل رو دوباره برف کوبی کردم چرا که به خاطر باد شدید تمام برف کوبی ها پر از پودر برف شده بود ،معمولا اونجا همیشه اینجوریه.
ساعت حدود ۷ ناندل بودم و رفتم خونه آقای صالحی و با ماشین اون رفتیم اول ده دنبال سعید و رفتیم رینه ،مادر مصطفی هم که طبق معمول شرمندمون کرده بود و شام مفصلی تدارک دیده بود و بعد از شام هم آب گرم تمام خستگیمون رو شست، و بعد هم حرکت کردیم به سمت خانه.
