تبليغاتX
سنگ و یخ

کوهنوردی-سنگنوردی-یخنوردی

آبشار یخی خور
آبشار یخی خور از جمله آبشارهای معدود طبیعی کشور ماست که از نظر دسترسی ،ارتفاع،جنس یخ و درجه فنی در نوع خود کم نظیر است.           

برای دستیابی به آن بعد از حرکت به سمت جاده چالوس و عبور از آدران وارد جاده فرعی تاسیسات سد امیر کبیر میشویم و همان ابتدای جاده به سمت راست وارد جاده پیست اسکی خور میشویم و پس از عبور از آبادی های خوراب،سیجان به خور میرسیم و در انتهای جاده می توانیم از پارکینگ پیست اسکی جهت توقف ماشین خودمون استفاده کنیم.

از انتهای پارکینگ به سمت شرق حرکت میکنیم و بعد از عبور از کنار یک ویلای متروکه به جوی آب میرسیم که فقط ابتدای مسیر مشخص است و در زمستان کاملا از برف پوشیده میشود بسته به میزان برف از نظر برف کوبی تقریبا حدود یک ساعت وقت جهت رسیدن به آبشار لازم است و تقریبا از نیمه های مسیر آبشار قابل دیدن است،رخ آن غربی است و دو طرف آن دیواره.ارتفاع تقریبی آن ۴۰ تا ۵۰ متر است که میتوان با صعود حدود ۵ تا ۱۰ متر انتهای آن به صورت درای تولینگ به طور کامل از آن در آمد.

روسیتای سیجان

آبشار خور

 

بهترین زمان برای صعود آن بسته به شرایط آب و هوای هر سال متفاوت است ولی به طور معمول از ۱۵ دی تا آخر بهمن مناسب است بعد از این زمان به خاطر گرمای هوا و افزایش جریان آب پشت آبشار خطر شکستن آن زیاد است اتفاقی که سال گذشته برای ما افتاد!

قبل از ریختن

بعد از ریختن

|+| نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 11:14  توسط دکتر کیوان بصیریان  | 

صعود دهلیز مرکزی دره یخار
چون این وبلاگ رو تازه درست کردم بعضی از گزارشهای قدیم که ارزش معرفی داشته باشه رو از وبلاگ قدیمی که بستمش اینجا معرفی میکنم.یکی از اونا صعود دهلیز مرکزی دره یخاره که مهر ماه سال ۸۳ انجام دادیم.                                                                                                                         اینبار هم طبق معمول پائیز رو انتخاب کردیم که یخچال یخ سبز باشه وارزش صعود یخنوردی داشته باشه،یک بار در تاریخ ۲/۷/۸۳ اقدام کردیم جهت بررسی که به علت سیل ابتدای دره با سنگای بزرگ بسته شده بود وتا بالای پهن کوه رفتیم و چادر زدیم چند نفر از بچه ها از مسیر شمال شرقی رفتند قله وفرداش برگشتیم پائین،دو هفته بعد در تاریخ۱۶/۷/۸۳ جهت برنامه اصلی اقدام کردیم،۴ نفر بودیم من و محمد وعلی یوسفی و علی سلیمانی که برای کمک به ما اومده بودند،ساعت حدود ۵ صبح اول جاده رینه بودیم،مه شدیدی همه جا رو گرفته بود،با دید کم مشکل بود که توی جاده پر پیچ وخم رینه رانندگی کنیم به همین خاطر با تاخیر رسیدیم،رفتیم خانه مصطفی لاریجانی،واز آنجا با ماشین دوستش رفتیم گزنه،صبحانه رو آخر ده زیر درختا خوردیم،(کله پاچه!)وحرکت کردیم با وجود سنگینی کوله هامون،سرعت خیلی خوبی داشتیم،ساعت ۱۰ پهن چشمه بودیم،رفتیم به سمت پهن کوه،نزدیک جای چادر سری قبلمون رعد و برق و بعد برف شدیدی شروع شد به طوری که در عرض چند دقیقه تمام دامنه ها سفید شد و همزمان ریزش شدید سنگ از یالهای اطراف دره یخار با صدای خیلی مهیب شروع شد. مجبور شدیم کمپ بزنیم البته این کمپ رو هوای خراب به ما تحمیل کرد.صبح بیدار شدیم هوا خوب شده بود همین به ما انگیزه داد و به سرعت چادر رو جمع کردیم و ساعت ۹.۳۰ حرکت کردیم اول یه تراورس طولانی و بعد به سمت دره فرود رفتیم،ظهر کنار یه غار کوچیک که در کناره جنوبه دره بود و برای شب مانی استفاده میشد نهار خوردیم،حرکت روی مورنها با کوله های ما خیلی طاقت فرسا بود،دائم باید مواظب شیبهای اطراف باشی که از ریزش سنگ فرار کنی.در ارتفاع حدود ۴۰۰۰ متر یه جریان خیلی باریک آب که از بین یخ ایجاد شده بود رو پیدا کردیم که با کمی تراشیدن یخ تونستیم مقداری آب برداریم و از زحمت آب کردن یخ راحت بشیم. از اینجا به بعد حرکتمون روی خود یخچال بود که شیب کمی دلشت وکارمون راحت تر میشد.                                                                                                                             در ارتفاع ۴۴۰۰ متر یه شکار خواب رو در روی یه گردنه کوچیک در قسمت شمالی دره پیدا کردیم که با کمی کار به یه جای چادر خوب تبدیل شد،شب سردی رو سپری کردیم،اشتهای چندانی نداشتیم خیلی هم خسته بودیم.صبح ساعت ۴ بیدار شدیم بعد از پوشیدن گورتکسها و تونیک و برداشتن لوازم فنی ساعت ۵ حرکت کردیم،مقدار زیادی را بدون حمایت صعود کردیم، چون قبلا برای اینکه از نظر زمانی جلو باشیم این طوری توافق کرده بودیم،قسمتهای بالا را نیز همینطور و کلا ۱۲ طول را با طناب صعود کردیم.سختی یخ به حدی بود که اکثر پیچهای یخ تا نصفه بسته میشد.ما مسیر مستقیم دهلیز مرکزی را از پر شیب ترین قسمت آن برای صعود انتخاب کردیم.

مسیر صعود

فقط صعود میکردیم و در کارگاه ها حتی با هم حرف چندانی نمیزدیم،صعودمون ضربدری بود و سرعت صعود خوب بود.در هر طول فقط ۲ تا ۳ پیچ یخ میبستیم.کارگاه

 

 

 

                                                                                    

 

 

 

 

 

چند بار ریزش سنگ داشتیم که دو بار آن خیلی خطرناک بود واز روی کارگاه رد شد و اگر خود حمایت داشتم کارم تموم بود چون قبلا به همین خاطر تصمیم گرفته بودم خود حمایت نزنم.

ساعت ۴ کارمون تموم شده بود درست در اومدیم بالای تپه گوگردی دو عکس گرفتیم و رفتیم به سمت بارگاه سوم.  

 

 

 

 

 

در گرگ و میش هوا رسیدیم به بارگاه درب بارگاه از تو بسته بود هر چی در زدیم باز نکردن دیگه می خواستیم یه کار دیگه بکنیم! که در باز شد و آقا رضا وحشت زده بیرون اومد و گفت این موقع شب با این وسایل اینجا چی کار میکنید، گفتیم از یخار اومدیم، سریع برامون غذا آورد ولی ما اشتها نداشتیم.ماه رمضان بود و همیشه آقا رضا توی این ماه میاد بارگاه و تمام ماه رو میمونه اونجا و روزه میگیره! شب سردی رو پشت سر گذاشتیم وسایل شب مانی نیاورده بودیم . صبح بیدار شدیم و رفتیم پائین ، بچه ها مسجد منتظر بودن با اونا رفتیم رینه خونه مصطفی ماشین رو ور داشتیم و رفتیم رستوران همیشگی شبهای پلور ! دلی از عزا در اوردیم ،دو روز بود غذا نخورده بودیم. بعدم حرکت کردیم به سمت تهران.                                                                                                             

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 11:35  توسط دکتر کیوان بصیریان  | 

صعود انفرادی یخچال شمالی سبلان
مرداد ماه امسال بعد از صعود دیواره علم کوه ،قرار صعود یخچال شمالی را در پائیز با محمد قطعی کردم. ما برنامه های صعود یخچال را در پائیز انجام میدهیم ،چرا که به خاطر شرایط آب و هوائی کشور ما تنها در این فصل یخچالها بصورت یخ بلور میباشند و صعود آنها دراین شرایط دارای ارزش فنی بالائی میباشد ،در بهار سطح یخچال پوشیده از یک لایه برف نسبتا سفت است که صعود آن بسیار ساده و عاری از هر گونه تکنیک یخنوردی میباشد کما اینکه یخچالهای مختلف ما در این فصل معمولا با تکنیک برف نوردی توسط برخی از کوهنوردان صعود میشود ! ولی میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است .در تابستان نیز به علت بالا بودن درجه حرارت در روز یخچال به صورت یخ بلور نمیباشد ولایه های روی یخچال به حالت برفک در می آید ، به طوری که نیشهای کرامپون و تیغه های تبر یخ تا انتها در آن فرو میروند و همانند صعود برفچالها در فصول سرد سال، با راحتی و اطمینان بیشتری صعود میشوند. ولی در پائیز تنها اندکی از نیش کرامپونها وفقط نوک تیغه تبر در یخ می نشیند وتمام وزن شخص روی همان چند نقطه میباشد که این خود بسیار خسته کننده و گاهی طاقت فرساست و علاوه بر توان بالا نیازمند تجربه و آمادگی بالا در زمینه یخنوردی می باشد.

ما خیال داشتیم در آبان برنامه را انجام دهیم ، ولی تاریخ دقیق آن را مشخص نکرده بودیم و منتظر هوا و شرایط خوب بودیم . هوا در تهران مدتی بود که خیلی سرد شده بود و بسیار ناپایدار بود،با دوست خوبمان دکتر بهروز مقدسی در اردبیل تماس داشتیم تا به محض فراهم شدن شرایط آب و هوائی اقدام کنیم چهارشنبه ۱۸/۸/۸۵ حدود ظهر محمد تماس گرفت وگفت وقتشه ،گفتم خودتو برسون کرج تا بریم شب ساعت ۹ محمد کرج بود شانس بد ما فقط یه اتوبوس بنز قدیمی برای اردبیل پیدا کردیم ،دیدیم اگر این رو هم از دست بدیم کارمون زاره ،پس چشامون رو بستیم و سوار شدیم ،ولی ایکاش چشامون کور میشد و نمیبستیم ،کمر درد و آقا دائی درد گرفتیم  هیچ ساعت ۸ صبح تازه رسیدیم اول گردنه حیران ، ما قرار بود ساعت ۷ اردبیل باشیم ،ولی هنوز حالا حالا ها راه داشتیم ،بالاخره با هر جون کندنی بود رسید به ترمینال اردبیل ، بهروز و دوستش محسن شفقت مدتها بود که منتظر ما بودند تا محمد روبوسی میکرد دلم نیومد همینجوری از خیر اتوبوسه بگذرم یه عکس برای یادگاری ازش گرفتم.اتوبوس پرنده 

خلاصه بچه ها کمک کردند بار ها رو بردیم بیرون ،یه پیکان کرایه کردیم برای شابیل و حرکت کردیم، از راننده هر چی بگم کم گفتم ، خیلی پسره خوب و با معرفتی بود و هنوزم زنگ میزنه و با هم حال و احوال میکنیم،اسمش علی میکائیلی بود با ته لهجه آذری ،آهنگای ماشینش هم آذری بودن.قبل از آب گرم شابیل پیاده شدیم ،تیمی از اردبیل که اکثرا خانم بودن آماده حرکت بودن ،ما هم کوله ها رو بستیم و اضافه بار رو دادیم به علی آقا و تلفنشو گرفتیم و ازش خداحافظی کردیم.علی میکائیلی

 به هر تقدیر پنجشنبه ۱۸/۸/۸۵ با تاخیر زیاد ساعت ۱۱.۳۰ حرکت کردیم.شروع حرکت

کوله هامون بخاطر ابزار فنی و کفشهای پلاستیک خیلی سنگین بود ولی چاره ای جز رفتن نبود.رخ یخچال تا نزدیکی خاوندی (محلی در بین راه که جای اطراق گوسفند داران است)دیده نمیشه دل تو دلمون نبود تا زودتر ببینیمش ،وای که چه یخ سبزی ،هر دو بدون اینکه حرفی به هم بزنیم مشغول بررسی یخچال و مسیر صعود بودیم.نمای یخچال

هوا خیلی سردتر از اونی بود که ما فکر میکردیم ،بخصوص بعد از ظهر . به این فکر میکردم که یخچال شمالی همیشه سایه اس ،اینجا که اینقدر سرده ،اونجا چه خبره (حالا بیا اینجا ،اونجا نه)با این وضع کوله ها و این ساعت امکان اینکه بریم پای یخچال ،نبود .رفتیم پناهگاه ،ساعت ۳.۳۰ رسیدیم .پناهگاه مقدس اردبیلی

گروه اردبیل رفتند داخل سالن اصلی،ما هم یکی از اطاقهای بالای محوطه رو انتخاب کردیم تا صبح زود راحتتر باشیم .شب سردی رو سپری کردیم،البته شب رفتیم پیش بچه های اردبیل،حاج آقا محمدی دبیر هیئت اردبیل سرپرستشون بود،با ترانه های آذری،سرما رو از یادمون بردند.شام خوبی خوردیم و با فکر سرمای صبح به خواب رفتیم چرا که تنها چیزی که فکر منو مشغول کرده بود سرمای هوا موقع صعود یخچال بود. صبح ساعت ۳ از خواب بیدار شدیم،صبحانه کمی خوردیم و تونیکها رو پوشیدیم وساعت ۵ حرکت کردیم،بهروز هم با ما آمد قرار بود او از یخچال کوچیکه نزدیک پناهگاه بره قله و اونجا همدیگه رو ببینیم،هر دو مون مسیر رو قبلا رفته بودیم و میدونستیم  راه زیادی تا پای یخچال در پیش داریم ولی عملا راه خیلی بیشتر و سختتر از اونی بود که فکر میکردیم.۴ ساعت طول کشید که برسیم،چه ۴ ساعتی،خستگی صعود از مورنهای پر شیب یه طرف،باد شدیدی که از ابتدای دره اصلی یخچال شروع شده بود و خیال قطع شدن نداشت همون طرف.هوا کم سرد بود،بادم شدت اونو چند برابر میکرد،گاهی حتی تعادلمون رو تو شیبهای تند به هم میزد،اعصابمون خرد شده بود،حتی به هم نگاه هم نمیکردیم،انگار دردسرها رو از چشم هم میدیدیم.ساعت ۹ پای یخچال رسیدم،محمد زودتر رسیده بود و زیر یه سنگ بزرگ چمباتمه زده بود تا از معرض باد در امان باشد.یخ بلور، به حدی شفاف بود که تا اعماق اون سنگهای ریز و درشت دیده میشد،بی اختیار به یاد حرف دیشب بچه ها افتادم که میگفتند،یه نفر اشتباه از قله اومده بالای یخچال و افتاده پائین،تا پارسال هم داخل یخ دیده میشده!یه نگاه به یخ کردیم یه نگاه به هم (یه نگاه به ما کن)دیدیم با این شرایط یخچال و این سرما که موقع صعود به ۲۵- رسید،اگر بخوایم کلاسیک صعود کنیم جز سرما زدگی نفر به خاطر معطل شدن در کارگاه ها چیز دیگه ای نسیبمون نمیشه،گفتیم یا باید برگردیم یا free-solo ،برگشتن که تو کارمون نبود،بعد از این همه صعود به کار هم اطمینان داشتیم،بی معطلی شروع به باز کردن تبرها از کوله هم شدیم،در عرض یخچال از هم فاصله گرفتیم و ساعت ۹.۱۰ شروع به صعود کردیم ،بعد از حدود ۵۰ متر از صعود، تماس دستها که دستکش ۵ انگشتی داشت با تبر و یخ باعث شد که احساس بیحسی وکرختی آنها به درد شدیدی تبدیل بشه که واقعا اونها رو از کنترل خارج کنه،انگشتام خم نمیشد،نگاه کردم دیدم محمد هم همین مشکل رو داره و مشغول گرم کردن دستاشه،هر کدام منتظر بودیم دیگری حرفی بزنه،من شروع کردم،عضلات صورت و فکم بخاطر سرما یخ زده بود وقتی شروع به صحبت کردم از صدام خندم گرفته بود.گفتم وضع انگشتام خرابه محمدم گفت منم همینطور،گفت باتبرها بریم پائینdown climb دستامون رو با چراغ گاز گرم کنیم دو باره صعود کنیم،من گفتم اگه برم پائین دیگه صعود نمی کنم،دستکشامون رو با دستکش ۲ انگشتی تعویض کردیم،میدونستیم کار فنی با اونا خیلی مشکله ولی چاره ای نداشتیم.بعد از مدتی دردر اونا کمتر شد دیگه صبر نکردیم چون خیلی معطل شده بودیم،شروع به صعود کردیم ،باد لعنتی هم دست از سر ما بر نمی داشت شدت سرما به حدی بود که امکان استراحت را از ما میگرفت و بعد از چند ثانیه که روی جفت تبرها صبر میکردیم لرزه به انداممون می افتاد،فقط صدای باد بود و شکسته شدن یخ با نیش کرامپون وتبر ،گاه گاهی نگاهی به محمد میکردم و اونم با یه نگاه سئوال بر انگیز جوابمو میداد،آفتاب به همه جا افتاده بود الا این یخچال ما،حسرتش مونده بود دل ما.فبل از پیشانی یخی

قسمتهای بالاتر یخ به شفافی پائین نبود و شیب آن نیز کمتر میشد.قبل از پیشانی یخی

بالخره رسیدیم به پیشانی یخی که از اول صعود فکرمو مشغول کرده بود،قبل از اون شیب کم بود،نگاهی به محمد کردم .                محمد

این  قسمت شیب زیادی داشت بطوری که صعود کننده رو کاملا به بیرون متمایل میکرد و تمام یخچال با شیب تند از بین نیش کرامپونها دیده میشد و یخ این قسمت حالت شکنندگی شدید داشت به طوری که با هر ضربه تبر یا کرامپون قسمت بزرگی از آن کنده می شد ،نگاهی به با لاتر کردم،شیبی خیلی ملایم که به قله منتهی میشد،همین به من انرژی میداد،محمد مشغول عکاسی شد،من صعود کردم و بالای اون بالاخره مثل آدمیزاد تونستم رو پای خودم بایستم،بالاخره رو پام وایسادم

از اینجا به بعد شوق ریدن به اشعه آفتاب که الان اونو نزدیک خودمون میدیدیم ما رو به حرکت وا میداشت ساعت ۱۰.۳۰ کارمون تموم شد،چند عکس گرفتیم.پایان صعودپایان صعود

از موقع حرکت هیچی نخورده بودیم،خواستیم آب بخوریم دیدیم بطری آب یخ زده مثل بتن،ساندیسها هم مثل پاره آجر،بی خیال شدیم.فبلا آب بوده

منتظر بهروز شدیم،خبری نشد،با بی سیم هم تماس گرفتیم ولی جواب نمیداد.ساعت ۱۱.۳۰ حرکت کردیم به سمت پائین،بعد از سنگ خسته نباشی گروه اردبیل را دیدیم که مشغول صعود بودند،پیام خسته نباشید اونها رو هم توشه بار خودمون کردیم وبه حرکت ادامه دادیم.بالاتر از سنگ عقاب توسط بی سیم با بهروز تماس گرفتیم،بالا بود صبر کردیم تا به ما ملحق شد و با هم حرکت کردیم،از یخچال کوچیکه با کرامپون وبا احتیاط فرود رفتیم وساعت ۲.۱۰ پناهگاه بودیم. استراحت کوتاهی کردیم وباز دوباره کوله های سنگین رو برداشتیم و راه افتادیم،اینبار از شوق آب گرم شابیل پرواز میکردیم،در تاریکی هوا ودر میان پارس سگها به شابیل رسیدیم،وای که عجب آبی تمام خستگی رو از تنمون شست،حالا فقط گشنمون بود اونم نه یه ذره،داخل سالن ساختمان آب گرم شام خوردیم به یاد اون موقع که اینجا فقط یه حوض آب گرم سر باز بود.آب گرم

علی میکائیلی با یه تلفن اومد دنبالمون یه تنی هم به آب زد و رفتیم اردبیل و ساعت ۱۲ شب من موندم و دوست عزیزم محمد که روی صندلی اتوبوس به خواب رفته،آخه خیلی خوش خوابه.

با تشکر فراوان از دکتر بهروز مقدسی و  آقای محسن شفقت که ما را یاری کردند.                                ذکر این نکته ضروری است که صعود با این روش نیازمند داشتن آمادگی فنی و روحی زیاد میباشد و در شرایط خاصی قابل اجرا است و انجام آن به افراد توصیه نمی شود.

|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 18:28  توسط دکتر کیوان بصیریان  | 

 
http://mail.google.com/mail/?realattid=f_eymhb2os&attid=0.1&disp=inline&view=att&th=111300ecb2be4f11